|
+ نوشته شده در 5 بعد از ظهر توسط (پریزاد) |
امتحانا داره شروع میشه دانشجواااااااااااا بشینین درس بخونیییییییین + نوشته شده در 5 بعد از ظهر توسط (پریزاد) |
گریه هامُ پس می گیرم دروغ هات هم مالِ خودت دیگه نمی ذارم منو بِکِشی دنبالِ خودت تو برزخت نمی مونم من دیگه از پیشت میرم جهنمُ پَسِت می دم بهشتمُ پَس می گیرم نمی ذارم جون بگیری دوباره باز تو قلبِ من نمی ذارم قد بِکِشی سایه کنی رو قلبِ من اسیر دستهات نمی شم بازیچه باد نمی شم من دیگه تو سکوت آه واسه تو فریاد نمی شم می رم فراموش می کنم واسه همیشه اِسمِتُ از قفست پر می کشم که بشکنه طلسم تو آره منُ بازی دادی قبول دارم ساده بودم راهی نداشتم که برم تو دامت افتاده بودم حالا با قلب من بازی نکن عشقمو دست کم نگیر صبر منم حدی داره جلو زبونتُ بگیر حرفهای عاشقونت آتیشه که روی دلم می ریزی خدایا ببین این بی رحم با قلبِ من چه کرده دلُ به غم کشیده برگشته و به حال و روزِ من می خنده خدا ببین چه ساده روز منُ سیاه کرد سهم منُ تو عشقم سلام بی وداع کرد + نوشته شده در 4 بعد از ظهر توسط (پریزاد) |
باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم من نای خوش نوایم و خاموشم ای دریغ لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم دستی به سینه ی من شوریده سر گذار بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم زین موج اشک تفته و طوفان آه سرد ای دیده هوش دار که دریاست در دلم باری امید خویش به دلداری ام فرست دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم گم شد ز چشم کیوان نشان تو و هنوز صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم + نوشته شده در 4 بعد از ظهر توسط (پریزاد) |
من مثه يه تك درختم، ته يك كوچه ي باريك… تو يه گنجشك قشنگي! گاهي دوري گاهي نزديك… گاهي وقتا مهربوني ، مي شيني رو شونه ي من… گاهي نيستي كه ببيني ، بغض بي بهونه ي من… گنجشك بازيگوش من!!! بشين رو شاخه ي دلم… با تو درخت معجزه… بي تو طلسم باطلم… وقتي لاي برگا نيستي ، بوي پاييز رو مي گيرم… بي تو زرد زرد زردم !!! بي صداي تو مي ميرم……… بي صداي تو مي ميرم.. + نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط (پریزاد) |
من دلم با تو بود تو ولی سرد شدی آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم و تو به من تهمت سرد شدن زدی........... + نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط (پریزاد) |
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ... + نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط (پریزاد) |
+ نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط (پریزاد) |
دل مي سپرم به چشمات چشمـــات چشـــمه نوره تو کــــوچه هـاي قلـــــبم هميشــــــــه... در عبوره پـــــــل مي زنم به قلبت از راه رنـــگـــين کمــــون رو جـــــاده مــي نويسم هميشــــــه با من بمون + نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط (پریزاد) |
در حسرت چشم تودل ماه شکست چشمان هزار غنچه در راه شکست تو رفتي و بعد تو دلم مثل بلور افتاد ز برج شوق و نا گاه شکست + نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط (پریزاد) |
عاشقم اما دلم خالیست صورتم تصویر تنهائیست تو نگاه سرد و خاموشم گریه ای برای پوشالیست من کیم این خسته تنها + نوشته شده در 5 بعد از ظهر توسط (پریزاد) |
عشق یعنی از خود بی خود شدن به بلور احساس تلنگر زدن آتش از درون زبانه کشیدن خزان را بهار دیدن در پس غرور ظاهری قلب را به پاکی آفتاب آراستن زیبایی ها ولطافت ها را با احساس در واژه گنجاندن عشق یعنی گو هر را در صدف تنهایی نهان کردن عشق یعنی آغازی شیرین و آتش جاودان با هر چه بوی تعلق دارد عشق یعنی سو ختن و ذ وب شدن در بوته عشق عشق یعنی لرزش همه وجود در برابر معشوق یعنی زیبا دیدن زیبا شنیدن زیباگفتن یعنی در حریر نرم و لطیف راه رفتن خواب های مینایی دیدن عشق یعنی در آبی آسمان غرق شدن و آبی شدن عشق یعنی تازگی یعنی بهار... + نوشته شده در 5 بعد از ظهر توسط (پریزاد) |
ای سرو که استاده مرا می نگری همچون من شیدا تو نبینی دگری روزگاری من و دل چون تو به پا استاده بنشستیم چو بر غصه نبودم سپری تیر غمهاش فرستاد و دلم را خون کرد آنکه صاحب نظری بود و نکردم نظری من و هر کس که دهد دل به همین حال فتد قصه لیلی و مجنون که ندارد هنری تو مبادا که دلت را به کسی بسپاری سرو خشکیده شوی راه به آتش ببری عمر من رفته و دل خسته و او می خندد چه کنم ناله به قلبش نگذارد اثری عشق او آمد و دل برد و مرا مفتون کرد حاصل از عشق رخش بود مرا جان بسری آری اینگونه شدم شهره به بازار غمش صد حيف كه اين غصه ندارد ثمری + نوشته شده در 5 بعد از ظهر توسط (پریزاد) |
سيب سرخي را به من بخشيد ورفت گرچه بر زخمم نمک پاشيد و رفت + نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط (پریزاد) |
|
| ||||||||||||||