|
...قاصدک غم دارم ...غم آوارگی ودربه دری ...غم تهائی و خونین جگری ...قاصدک وای به من،همه از خویش مرا میرانند ...همه دیوانه ودیوانه ترم میخوانند ...مادر من غمهاست ... مهد و گهوارهءمن ماتم هاست ...قاصدک دریابم،روح من عصیان زده و طوفانیست ... آسمان نگهم بارانیست ... قاصدک غم دارم ...غم به اندازهءسنگینی عالم دارم ... قاصدک غم دارم ...غم من صحراهاست، ... افق تیرهءاو ناپیداست ...قاصدک دیگر ازاین پس منم و تنهائی ... و به تنهائی خود در هوس عیسائی ...وبه عیسائی خود منتظر معجزه ای غوغائی ...قاصدک زشتم من،زشت چون چهرهءسنگ خارا ... زشت مانند زوال دنیا ...قاصدک حالٍ گریزش دارم ... می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست ...می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست ... شاید آن نیز فقط یک رویاست... + نوشته شده در 5 بعد از ظهر توسط (پریزاد) |
|
| ||||||||||||||