|
ای سرو که استاده مرا می نگری همچون من شیدا تو نبینی دگری روزگاری من و دل چون تو به پا استاده بنشستیم چو بر غصه نبودم سپری تیر غمهاش فرستاد و دلم را خون کرد آنکه صاحب نظری بود و نکردم نظری من و هر کس که دهد دل به همین حال فتد قصه لیلی و مجنون که ندارد هنری تو مبادا که دلت را به کسی بسپاری سرو خشکیده شوی راه به آتش ببری عمر من رفته و دل خسته و او می خندد چه کنم ناله به قلبش نگذارد اثری عشق او آمد و دل برد و مرا مفتون کرد حاصل از عشق رخش بود مرا جان بسری آری اینگونه شدم شهره به بازار غمش صد حيف كه اين غصه ندارد ثمری + نوشته شده در 5 بعد از ظهر توسط (پریزاد) |
|
| ||||||||||||||